سلام بر آل یاسین و سلام بر دوستان آل یاسینی.
عرض تسلیت ایام ماتم آل یاسین و طه و آرزوی قبولی سوگواری شما در پیشگاه سالار شهیدان.
دکتر یحیی یثربی در برنامه تلویزیونی توتیا ـروز عاشورا، شبکه دوـ گفت: «عاشورا رخ داد که ننشینیم و گریه کنیم بلکه تا برخیزیم و امام را یاری کنیم؛...فقط ما منتظر امام زمان(عج) نیستیم، ایشان هم منتظر ما هستند، منتظر ۳۱۳ نفر از ما...». لابد شنیده اید که صهیونیزم مستکبر به جدیت دنبال این است که به زعم خود در گذشته سرخ عاشورایی شیعه و آینده سبز مهدوی اش خلل ایجاد کند و بلکه حتی با قطع یک یا هر دوی این بالها، قدرت پرواز شیعه به سوی رهبری جهان را از او بگیرد. بحمدالله در همین عاشورا دیدیم که گذشته سرخ همچنان در میان مردم ما جریان دارد اما... اما شایدهمانطور که پیامبر اعظم-صلی الله علیه و آله- فرمود، آن فردای سبز تا یک روز مانده به قیامت، به تأخیر بیفتد. پس شایسته است که مهدی(عج) و مهدویت هر روز پر رنگتر از دیروز در زندگی ما جاری شود تا هرچه زودتر غربت محزون مولا فانی شود. در این راستا مدتی است که ذهن قاصر حقیر دنبال تحلیل موضوعی است که مناسب دیدم نام آن را دیالکتیک مهدوی بگذارم. حالا چرا بماند برای آینده إن شاء الله. چون خودم برای ورود به این بحث، با چند سؤال شروع کردم، همانها را در این اولین مطلب میگذارم تا به امید خدا برای دوستان هم باب ورودی باشد. البته من طلبه نیستم و راه و رسم درست بحث کردن را هم شاید ندانم. پس دوستان به بزرگواری خود ببخشند و ایرادات شکلی و محتوایی را با هم تذکر دهند تا اینکه یا من به خطاهای احتمالی پی ببرم یا راه جدیدی در سر آمدن انتظار، باز شود؛ إن شاء الله.
.
.
.
خانه دوست کجاست؟
در همین نزدیکیهاست،
قدمی چند بیش نمانده؛
همتی کن، او منتظر ماست...
ادامه مطلب را بخوانید.
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین
پیش رو راه دیار نیستی، کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین
بسکه محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت و تاراج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین
سروران، پرانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سر به قاچ زین نهاده، راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین
سیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
بعد ازینش صحنه ها و پرده ها اشک است و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین
گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد
گفتمش تصويري از ليلي و مجنون را بكش
عكس حيدر(ع) در كنار حضرت زهرا(س) كشيد
گفتمش بر روي كاغذ عشق را تصوير كن
در بيابان بلا تصويري از سقا كشيد
گفتمش سختي و درد و آه گشته حاصلم
گريه كرد ، آهي كشيد و زينب كبري(س) كشيد
و او بزرگ تر است ...
يا لَيتَني کُنّا مَعَک
آن چه بيشتر در میان عامه بدان پرداخته شده بُعد عاطفی پيام و قيام کربلا است. - که به حق بُعد عظيمی است. و من قصدم اين نيست که جسارت کنم و در اين موضوع قلم فرسايش دهم که اَلحَق حقيرتر و ناتوانتر از آنم که چنين کنم. ولی گاه تکرار، آن هم برای خود، و برای به ياد آوردن، ضرورت است.
کوفيان چه کردند؟ چرا چنين کردند؟ مگر نه اينکه خود را مسلمان میدانستند و پيرو ِدين محمد(ص)؟ مگر نه اهل نماز بودند؟ مگر نه اهل روزه بودند؟ و مگر نه قرآن میخواندند؟ و مگر نه زکات میدادند؟ پس چرا تيغ را بر فرزندِ پيامبر خويش از رو بستند؟ براستی چرا چنين شد؟ ترس؟ وسوسه؟ قدرت؟ ايمان؟ ... عدم بيعت حسين(ع) با يزيد؟ و مگر عدم بيعت جرم بوده که جزايش مرگ باشد؟ مگر تا پيش از اين، آنها که بيعت نمیکردهاند بايد کشته میشدند؟
حال اين من. در اين لحظه و در اين مكان. مگر نه اهل نمازيم؟ و مگر نه اهل روزهايم؟ مگر نه قرآن میخوانيم؟ و مگر نه زکات میدهيم؟ مگر نه مسلمانيم؟ ... من با امامم چه میکنم؟ من برای امامم چه میکنم؟ زندگیام، کسب و کارم، تحصيلم، زبانم، نگاهم، فکرم، لباسم و عُمرم آن چنان است که بايد در حضور امامم باشد؟
مگر اين کوفيان نبودند که امام ِ زمانِ خويش را خواندند؟ مگر نه به امامشان نوشتند؟ و مگر نه خواستند که بيايد؟ مگر نه اين که گفتند منتظرند؟ مگر نه طالب عدل بودند تا در میانشان توسط امام برقرار شود؟ ... پس چرا چنين کردند؟ پس چرا چنين شد؟
حال اين من. در اين لحظه و در اين مكان. مگر نه اين که امام خويش را میخوانی؟ مگر نه او را دعوت میکنی؟ و مگر نه میخواهی که بيايد؟ مگر نه اينکه میگويی منتظری؟ مگر نه طالب عدالتی تا در میانمان توسط اماممان برقرار شود، تا وعدهی ِالهی را محقق سازد؟ حال چه بايد بکنم؟ اگر بيايد در کنارش هستم يا در مقابلش و يا در فكر شمايلش؟ "وَهَب نصراني" خواهم شد يا "مختار" و يا خداي ناکرده جا میماني و حسرت نصيبت خواهد شد...؟ از گروه «کيف»ی خواهم بود يا از «کم»می و يا ... ؟ چقدر مطمئن هستی؟
خوب گوش كن. صدايي نمیشنوي؟ همین فردا، که قرار است او بيايد، تو را که خواند، چه جوابش میدهی؟ که من برای تو چه کردم؟ تو را برای چه میخواندهام؟ چگونه لبيک گفتهام ندای ِ" هَل مِن ناصِر يَنصرني" اَت را؟ مگر نه اينکه گفتهاند او که بيايد انگاری که اسلام تازهای آورده؟ و تو با دانستن اين موضوع، او که آمد باز چه میکنی؟ و مگر نشنيده بودند آن کوفيان ندایِ "... و اينک اين علي(ع) مولای اوست." را؟ و مگر نشنيده بودند فريادِ "حُسينٌ مِنّي و اَنا مِن حُسين" را؟ و مگر نمی شناختند فرزندِ محمد (ص) را ؟ پس با او چه کردند؟ چرا چنين کردند؟
حال اين من. در اين لحظه و در اين مكان. از كدام گروهی؟ ندا را میشنوی يا نمیشنوی؟ يا نكند میشنوی و توجه نمیكنی؟ چه خواهی کرد؟ و چگونه امامت را ياری خواهی کرد؟
او که آمد آيا همچون اينک فرياد " وَالله اِن قَطَعتُمُوا يَمیني، اِنّي اُحامی اَبَداً عَن ديني" هم چنان در گلويم استوار خواهد ايستاد؟ و يا آن روز از فرزندِ زهرا مدام طلب درنگ و مُهلت خواهم کرد؟
اينک اين من و اين زمین کربلا. اين من و اين روز عاشورا. اين من و اين سالهای محرم الحرام. امروز هشتم ذی الحجه است. كاروانی آهنگ سفر كرده. مواظب باش جا نمانی . حسرت ابدی نصيبت نشود كه فردا مدام زمزمه كنی يا لَيتَني کُنّا مَعَک ...
خدايا، همت عالی نصيبم کن تا در سير پر تلاطم اين نَفَسها که میرود، لحظهای و درنگی از ياد نبرم آن گونه باشم که بايد و آن کنم که شايد.
خدايا، لحظه ای من را به خودم وامگذار
و درود بر آن که رهرو ِ راه ِهدايت است.
سلام دوستان گرامی
با آرزوی ماجور بودن عزاداریها در ماه محرم
با توجه به تقارن جلسه دی ماه ۱۳۸۶ هیات آل یاسین با شب هفتم محرم و نظر به علاقمندی دوستان به شرکت در مراسمات محلی مرتبط با این دهه بدینوسیله اعلام مینماید جلسه دی ماه برگزار نخواهد شد و به فضل الهی جلسه آینده سه شنبه آخر بهمن ماه خواهد بود.

بیسیمچی ، گوشی بیسیم را به دست حاج همت می دهد و می گوید :
با شما کار دارند .
حاج همت گوشی را می گیرد : همت ... بگوشم ....
در همان لحظه ، خمپاره ای زوزه کشان می آید. باز هم بیسیمچی می ترسد . صدای زوزه دلخراش خمپاره ، باز هم دل او را فرور یخته است .
خمپاره کمی دورتر منفجر می شود . صدای مهیب انفجار ، پرده های گوش بیسیمچی را می لرزاند و زمین از موج انفجار مثل گهواره می لرزد. غباری غلیظ همراه با ترکشهای داغ به طرف آن دو پاشیده می شود .
همه اینها در یک چشم بر هم زدن انجام می شود .
حاج همت بدون اینکه از جایش تکان بخورد ، با لبخند به بیسیمچی نگاه می کند و به صحبت ادامه می دهد .
بیسیمچی خودش را سفت به زمین چسبانده و با دو دست گوشهایش را چسبیده است . وقتی گرد و غبار می خوابد به یاد حاج همت می افتد . از جا بر می خیزد . وقتی حاج همت چشم در چشم او می دوزد از خجالت سرش را پایین می اندازد و در فکر فرو می رود . او به ترس و دلهره خودش فکر می کند و به شجاعت حاج همت . او خیلی سعی کرده ترس را از خودش دور کند ؛ اما نتوانسته وقتی صدای سوت دلخراش خمپاره شنیده می شود ، انگار کنترل بدن او از دستش خارج می شود . زانوها خود به خود شل می شوند ، قلب به تپش می افتد و بدن نقش زمین می شود .
بیسیمچی خیلی با خود کلنجار رفته تا بر ترسش غلبه کند ؛ اما هیچ وقت موفق نشده . یک بار دل به تاریکی بیابان سپرد تا ترس را برای همیشه در خود سرکوب کند . در بیابان حاج همت را دید که در خلوت و تاریکی به نماز ایستاده بود . وحشت تنهایی ، وحشت کمی نبود . او از حاج همت گذشت و این وحشت و تنهایی را آنقدر تحمل کرد تا صبح شد . اما باز هم ترسش نریخت . سر انجام تصمیم گرفت موضوع را با حاج همت در میان بگذارد ؛ ولی هر بار که می خواست لب باز کند ، شرم و خجالت مانع از این کار می شد .
او حالا دیگر از وضع خسته شده است . دل را به دریا زده ، سؤالی را که می بایست مدتها پیش می پرسید ، حالا می پرسد : من چرا می ترسم ؟؟ شما چرا نمی ترسی ؟ راستش خیلی تلاش می کنم که نترسم ؛اما به خدا دست خودم نیست . مگر آدم می تواند جلوی قلبش را بگیرد که تند تند نزند ؟ مگر می تواند به رنگ صورتش بگوید زرد نشو ؟ اصلاً من بی اختیار روی زمین دراز می کشم .کنترلم دست خودم نیست ...
ادامه مطلب را بخوانید.

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست..
آه بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست..
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب..
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست...
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است..
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست...
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق...
و ظهور تو جواب همه ی مسئله هاست .
یکی از کتابهای بسیار خوب و پر فروش دنیا که به نظر بنده نیز واقعا مفید است کتاب به سوی کامیابی آقای آنتونی رابینز می باشد به خصوص جلد اول آن.
ایشان در آن کتاب مطالب بسیار مفیدی را که شاید بتوان گفت بسیاری از آن را از اسلام بر گرفته ولی در قالب بسیار خوب و روانشناسانه ارایه نموده است. مطالبی را در اینجا از آن کتاب می آورم مطالبی که بنده بارها و بارها از آنها استفاده نموده ام و شاید به جرات بگویم برخی از آنها اساس رفتاری کاری و مدیریتی و شالوده اداره کارهایم شده است و به کار بستن آنها را در هر کلاس و هر محفلی که باشم به دوستان و دیگران توصیه می کنم. تجربه های مفید زیادی را از به کارگیری آنها حاصل نموده ام که انشاءالله در نوشته های دیگر برخی از آنها را به استحضار شما سروران خواهم رساند. در زیر دو بخش از این مطالب را در حد چند جمله می آورم . که اگر فقط این چند جمله را به کار گیریم قطعا نتایج بسیار پرباری حاصلمان خواهد بود. ایشان در این کتاب اول اثبات می کند که انسانها دارای قدرت بسیار بزرگ نهانی هستند و همه توانایی انجام هر کاری را دارند فقط باید خوب برنامه ریزی کنند و ببینند دیگران چطوری در آن کار موفق شدند اینها هم باید همانند روش آنها عمل کنند . در رابطه با این قدرت نهانی داستانهای بسیار زیادی ارایه نموده است. می گوید روزی به ارتش آمریکا رفتم و گفتم چگونه سربازان را آموزش می دهید گفتند فلان سرهنگ دارای ۳۲ سال تجربه بوده و کارش بسیار عالی است با دو هفته آموزش ایشان نزدیک ۷۰ درصد نیروها در تیر اندازی قبول می شوند گفتم آیا می خواهید زمان آموزش را نصف کنم و درصد قبولی ها بالا رود. گفتند چه سابقه ای داری گفتم اصلا تیراندازی بلد نیستم . خلاصه بعد از مراحل اولیه قبول کردند و بنده سه روز به سربازان تازه وارد آموزش قدرت نهانی را ارایه نمودم روز چهارم همه اینها دنبال سلاحی بودن تا همه گلوله ها را به هدف بزنند تنها با نیم روز آموزش سرهنگ آنهم فقط نحوه استفاده از کلت رکورد ۴۰ ساله آمریکا در تیر اندازی شکسته شد.(لذا همه ما دارای قدرت نهانی هستیم که قادریم بسیار کارهای به ظاهر ناممکن را ممکن کنیم انشاء الله.)
ایشان می گوید اگر می خواهید همیشه از کارهایتان نتیجه گرفته و همیشه شاد باشید به هفت باور دروغین زیر ایمان آورده و سرلوحه کارهایتان قرار دهید. که بنده در زیر فقط دو تای اول آنها را می آورم و چندین سال است که از این دو مورد استفاده کرده و بهره ها برده ام
۱- هر کس در مورد هر کاری هرجوری فکر کند درست اندیشیده است اگر بگوید می توانم انجام دهم راست گفته و اگر بگوید نمی توانم باز راست گفته است.
خیلی وقته با منوچهر جهانشاهی هم اتاقی خوابگاه مجیدیه وقتی از در خوابگاه بیرون می آمدیم می دیدیم که سرویس سر کوچه را پیچید من می گفتم می رسیم دنبالش می دویدیم و داد می زدم و بالاخره انتهای کوچه بعدی می رسیدم و سوار می شدم و منوچرخان می گفت نمی رسیم و نمی آمد و هردو مان راست می گفتیم.
۲- در زندگی هر اتفاقی برای شما افتاد مطمئن باشید به نفع شماست(الخیر فی ما وقعه) . اگر هر کاری را که دارید تلاش کنید حتما انجام خواهید داد اگر نشد و یا مشکلی برایتان پیش آمد و به عبارت دیگر هر چیزی که در ظاهر برایتان پیش آمده و شما آن را نمی پسندید مطمئن باشید آن موضوع به نفع شماست .
وقتی سال اول امتحان کارشناسی ارشد با آنکه درسم بسیار خوب بود و کنکور را نیز خوب خوانده بودم روی سئوالات ریاضی وقت را تمام کردم و بدون اینکه سئوالات دیگر ( بتن ُ فولاد و ...) را ببینم سئوالات را گرفتند در موقع خروج از سالن ولو اینکه اندکی در دلم ناراحت بودم ولی بسیار می خندیدم مطئمن بودم حکمتی است سال دیگر رشته مدیریت ساخت آمد و الحمدالله که سال اول بدان نحو گذشت.
با آرزوی سلامتی و سرزندگی برای تمام دوستان هم هیئتی
سلام بر تمامی دوستان
سالروز آغاز ولایت امام عارفان و سلاله پاکشان بر بشریت مبارک باد.
جلسه آذر ماه ۸۶ هیات جلسه پر برکتی بود. دوستان تصمیم گرفتند در هماهنگی امور مشارکت بیشتری داشته باشند. آقای دکتر فرصت کار مسوول دعوت ورودیهای۷۲و۷۳و۷۴ شدند. آقای مهندس عسگری ورودیهای ۷۵ آقای مهندس شیری ۷۶ آقای مهندس بیات ۷۷ آقای مهندس کاشانی ۷۸ آقای مهندس اقمشه ۷۹ و آقای مهندس عرفانیان ورودیهای ۸۲ را از این پس دعوت خواهند نمود. سایر نمایندگان نیز در جلسات بعد تعیین خواهند شد.
همچنین مقرر شد همه دوستان نظرات تکمیلی خود را جهت پربار تر شدن جلسات آینده تا جلسه بعد ارائه نمایند.
