تبليغاتX
هیات آل یاسین(ع) s
 

هیات آل یاسین(ع)

دانشجویان و فارغ التحصیلان دانشکده عمران دانشگاه علم و صنعت ایران





دوره آموزشی

و او بزرگ تر است ...

سلام

برای ثبت نام در دوره آموزشی مبحث 19 مقررات ملی ساختمان اینجا را کلیک کنید

| لینک ثابت | نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386;ساعت 20:15;  توسط حمید گل پور-79; 
افسوس... ای کاش تو را همراه بودم

و او بزرگ تر است ...

يا لَيتَني کُنّا مَعَک

آن چه بيش‌تر در میان عامه بدان پرداخته شده بُعد عاطفی پيام و قيام کربلا است. - که به حق بُعد عظيمی است. و من قصدم اين نيست که جسارت کنم و در اين موضوع قلم فرسايش دهم که اَلحَق حقيرتر و ناتوان‌تر از آنم که چنين کنم. ولی گاه تکرار، آن هم برای خود، و برای به ياد آوردن، ضرورت است.

کوفيان چه کردند؟ چرا چنين کردند؟ مگر نه اين‌که خود را مسلمان می‌دانستند و پيرو ِدين محمد(ص)؟ مگر نه اهل نماز بودند؟ مگر نه اهل روزه بودند؟ و مگر نه قرآن می‌خواندند؟ و مگر نه زکات می‌دادند؟ پس چرا تيغ را بر فرزندِ پيامبر خويش از رو بستند؟ براستی چرا چنين شد؟ ترس؟ وسوسه؟ قدرت؟ ايمان؟ ... عدم بيعت حسين(ع) با يزيد؟ و مگر عدم بيعت جرم بوده که جزايش مرگ باشد؟ مگر تا پيش از اين، آن‌ها که بيعت نمی‌کرده‌اند بايد کشته می‌شدند؟
حال اين من. در اين لحظه و در اين مكان. مگر نه اهل نمازيم؟ و مگر نه اهل روزه‌ايم؟ مگر نه قرآن می‌خوانيم؟ و مگر نه زکات می‌دهيم؟ مگر نه مسلمانيم؟ ... من با امامم چه می‌کنم؟ من برای امامم چه می‌کنم؟ زندگی‌ام، کسب و کارم، تحصيلم، زبانم، نگاهم، فکرم، لباسم و عُمرم آن چنان است که بايد در حضور امامم باشد؟

مگر اين کوفيان نبودند که امام ِ زمانِ خويش را خواندند؟ مگر نه به امام‌شان نوشتند؟ و مگر نه خواستند که بيايد؟ مگر نه اين که گفتند منتظرند؟ مگر نه طالب عدل بودند تا در میانشان توسط امام برقرار شود؟ ... پس چرا چنين کردند؟ پس چرا چنين شد؟
حال اين من. در اين لحظه و در اين مكان. مگر نه اين که امام خويش را می‌خوانی؟ مگر نه او را دعوت می‌کنی؟ و مگر نه می‌خواهی که بيايد؟ مگر نه اين‌که می‌گويی منتظری؟ مگر نه طالب عدالتی تا در میان‌مان توسط اماممان برقرار شود، تا وعده‌ی ِالهی را محقق سازد؟ حال چه بايد بکنم؟ اگر بيايد در کنارش هستم يا در مقابلش و يا در فكر شمايلش؟  "وَهَب نصراني" خواهم شد يا "مختار" و يا خداي ناکرده جا میماني و حسرت نصيبت خواهد شد...؟ از گروه «کيف»ی خواهم بود يا از «کم»می و يا ... ؟ چقدر مطمئن هستی؟

خوب گوش كن. صدايي نمی‌شنوي؟ همین فردا، که قرار است او بيايد، تو را که خواند، چه جوابش می‌دهی؟ که من برای تو چه کردم؟ تو را برای چه می‌خوانده‌ام؟ چگونه لبيک گفته‌ام ندای ِ" هَل مِن ناصِر يَنصرني" اَت را؟ مگر نه اين‌که گفته‌اند او که بيايد انگاری که اسلام تازه‌ای آورده؟ و تو با دانستن اين موضوع، او که آمد باز چه می‌کنی؟ و مگر نشنيده بودند آن کوفيان ندایِ "... و اينک اين علي(ع) مولای اوست." را؟ و مگر نشنيده بودند فريادِ "حُسينٌ مِنّي و اَنا مِن حُسين" را؟ و مگر نمی شناختند فرزندِ محمد (ص) را ؟ پس با او چه کردند؟ چرا چنين کردند؟

حال اين من. در اين لحظه و در اين مكان. از كدام گروهی؟ ندا را می‌شنوی يا نمی‌شنوی؟ يا نكند می‌شنوی و توجه نمی‌كنی؟  چه خواهی کرد؟ و چگونه امامت را ياری خواهی کرد؟

او که آمد آيا همچون اينک فرياد " وَالله اِن قَطَعتُمُوا يَمیني، اِنّي اُحامی اَبَداً عَن ديني" هم چنان در گلويم استوار خواهد ايستاد؟ و يا آن روز از فرزندِ زهرا مدام طلب درنگ و مُهلت خواهم کرد؟

اينک اين من و اين زمین کربلا. اين من و اين روز عاشورا. اين من و اين سال‌های محرم الحرام. امروز هشتم ذی الحجه است. كاروانی آهنگ سفر كرده. مواظب باش جا نمانی . حسرت ابدی نصيبت نشود كه فردا مدام زمزمه كنی يا لَيتَني کُنّا مَعَک ...

خدايا، همت عالی نصيبم کن تا در سير پر تلاطم اين نَفَس‌ها که می‌رود، لحظه‌ای و درنگی از ياد نبرم آن گونه باشم که بايد و آن کنم که شايد.

خدايا، لحظه ای من را به خودم وامگذار

و درود بر آن که رهرو ِ راه ِهدايت است.

 

| لینک ثابت | نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386;ساعت 15:25;  توسط حمید گل پور-79; 
یار نادیده سیر زود برفت

و او بزرگ تر است

وداع با ماه مبارک رمضان

برگ تحویل می کند رمضان

بار تودیع بر دل اخوان

یار نادیده سیر، زود برفت

دیر ننشست نازنین مهمان

غادر اَلحبُ صُحبة الاحباب

فارق الخُل عِشرة الخلان

ماه فرخنده، روی بر پیچید

وعلیک السلام یا رمضان

الوداع ای زمان طاعت و خیر

مجلس ذکر و محفل قرآن

مُهر فرمان ایزدی بر لب

نفس در بند و دیو در زندان

تا دگر روزه با جهان آید

بس بگردد به گونه گونه جهان

بلبلی زار زار می نالید

بر فراق بهار وقت خزان

گفتم اندُه مبر که باز آید

روز نوروز و لاله و ریحان

گفت ترسم وفا بقا نکند

ور نه هر سال گل دمد بستان

روزه بسیار و عید خواهد بود

تیر ماه و بهار و تابستان

تا که در منزل حیات بود

سال دیگر که در غریبستان

خاک چندان از آدمی بخورد

که شود خاک و آدمی یکسان

هر دم از روزگار ما جزویست

که گذر میکند چو برق یمان

 
سعدی
 
عید بزرگ فطر مبارک
| لینک ثابت | نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386;ساعت 20:40;  توسط حمید گل پور-79; 
خونسرد، همچون...
 

و او بزرگ تر است...

 زادروز منتَظَر وعده داده شده، گستراننده عدل الهی، فرزند فاطمه(س)، مهدی موعود(عج) بر پیروانش مبارک.

 

 

 

سر نوشت: اين يک نمايش­نامه نيست.!

 -------------------------------------------------------------------------------

 

 

: "... اِ، ... مامان، مامان، چي شد. محسن ! بدو ... مامان، ... ."

بابا: "بچه­ها کمک کنين بخوابونيمش روي تخت. بيا."

مامان: "هيچي، هيـ... "

بابا: "علي بدو دنبال دکتر، ببين هست، دکتر دارن؟ بدو؟"

: "آقا ببخشيد، پزشک کجاست؟ اگه بگيم بيآد اينجا، ميآد؟"

مهماندار: "آره، مگه چي شده؟"

: "نمي­دونم، مامانم حالش بد شده، نمي­دونم ..."

مهماندار: "سالن دو، آره. بگو مريض داريم، بايد بيآد."

(نفس زنان): "آقاي دکتر... سلام... ببخشيد... ما، من، ... يکي از همراهاي من ... مريضه، نمي­دونم، يهو حالش بهم خورد. ... مامانم..."

دکتر: "خوب وَرِش دارين بيارين اينجا، کدوم سالن هست؟"

: "هفت. چي چي رو بيارم اينجا، غش کرده، حالش بده. ..."

دکتر: "من که اجازه ندارم بيام توي کوپه شما. بايد رييس قطار اجازه بده. همين­طوري که نميشه.!"

: "يعني چي رييس اجازه بده؟، مريضه آقاي دکتر.!"

دکتر: "مي دونم عزيزم، ولي خوب اگه توي اين فاصله اي که من ميآم تا سالن هفت و برمي­گردم، يه مريض بدحال پيدا شه چي؟ اونوقت من اينجا نيستم که؟"

: "خوب دکتر، الان هم يه مريض بدحال داريم ديگه؟"

دکتر: "حالا مريضتون چند سالشه؟"

: "چهل و پنج ساله"

دکتر: "خوب، يه خانم چهل و پنج ساله که مريض سرپايي يه. بيارينش همين جا. داره ناز ميکنه."

: "ناز ميکنه! مگه تازه عروسه که ناز کنه؟ خانمي که يه پسر اندازه خود شما داره که ناز نميکنه دکتر!! اونم تو سفر! "

دکتر: "به هر حال من نمي­تونم بدون اجازه رييس قطار بيام. تازه! تا 20 دقيقه ديگه هم مي­رسيم مشهد. مي­تونيد ببريدش دکتر، بيمارستان..."

: "... رييس قطار رو کجا مي­تونم پيدا کنم؟"

دکتر: "نمي­دونم، شايد تو رستوران باشه."

 

...

 

: "آقاي رييس اينجان؟"

- "رفته واگن يک."

 

...

 

: "ببخشيد، آقاي رييس کجاس؟"

- "نمي دونم، الان اينجاها بود، رفته سرکشي، شايد تو رستوران باشه."

 

...

 

«به اطلاع مي رساند قطار تهران- مشهد هم اکنون وارد ايستگاه شد»

 

...

 

: "ببخشيد خانم، لطف کنين سريع به اورژانس زنگ بزنين."

- "آقا اينجا اطلاعاته راه آهنه.!"

: "خواهش مي کنم.مريض بدحال داريم."

 

...

 

از منظر يکي از شاهدان اين ماجرا، پرسش­هاي بي­شماري ذهنم را به خود مشغول کرد. به هر رو، فقط به تعدادي از واژگان کليدي اين پرسش­ها بسنده مي­کنم:

انسانيت، آيا، رييس قطار، رسالت پزشکي، چرا، مرگ و زندگي، ؟ ، آگاهي مسافر، پزشک، چگونه. ...

 

 

(به نقل از بی کرانه)

| لینک ثابت | نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386;ساعت 13:16;  توسط حمید گل پور-79; 
کودکانه

و او بزرگ تر است ...

دو كاج

 

در كنار خطوط سیم پیام

خارج از دِه، دو كاج روییدند

 

سالیان دراز، رهگذران

آن دو را چون دو دوست می­دیدند

 

***

روزی از روزهای پاییزی

زیر رگبار و تازیانه­ی باد

 

یكی از كاج­ها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

 

***

گفت: ای آشنا ببخش مرا

خوب در حال من تامل كن

 

ریشه­هایم ز خاك بیرون است

چند روزی مرا تحمل كن

 

***

كاج همسایه گفت با تندی:

مردم آزار از تو بی­زارم

 

دور شو، دست از سَرم بردار

من كجا طاقت تو را دارم؟!

 

***

بی­نوا را سپس تكانی داد

یار بی­مهر و بی­محبت او

 

سیم­ها پاره گشت و كاج افتاد

بر زمین نقش بست قامت او

 

***

مركز پیام دید آن روز

انتقال پیام ممكن نیست

 

گشت عازم گروه پی­جویی

تا ببیند عیب كار از چیست

 

***

سیم­بانان پس از مرمتِ سیم

راه تكرار بر خطر بستند

 

یعنی آن كاج سنگدل را نیز

با تبر تكه­تكه بشكستند

 

 

محمد جواد محبت

| لینک ثابت | نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386;ساعت 23:29;  توسط حمید گل پور-79; 
نقطه بحرانی

و او بزرگ تر است...

زنگ­های انشا، همیشه از بدترین زنگ­های مدرسه بود. دبیرستان از نبودن چنین زنگی خوشحال بودم. هرچند زنگ­های بدتری جایگزینش شده بود.!

اسفند ماه هزار و سیصد و هفتاد و نه، یکی از نقطه های بحرانی (*) نمودارم بود. زمانی که از لذت­های ورود به دانشگاه و فشارهای نخستین گذشتن از امتحان­های ترم اول دیگر خبری نبود. با یک عده دانشجو رفتم به سفر و همان­جا بود که با رضا برای اولین بار خیلی جدی جدی آشنا شدم. فقط با یک سوال درسی.

درست یادم هست، توی صف دستشویی منتظر ایستاده بودیم که این بار رضا سر صحبت رو باز کرد. « حیفه، این روزا یادت بره، روزای دانشجویی از بهترین روزای عمر آدمیزاده. بنویس. هر شب در مورد روزی که گذروندی یه چند خط بنویس. بعداً خاطره میشه.» ... و این­گونه بود که من پا از گلیمم درازتر کردم و نوشتن آغازیدن نمودم.

اما چرا با این شبه خاطره پا (**) به میدان این وب­نوشت­گاه گذاشتم؟ خواستم از همین اول بگویم: «اگه خوب می­نویسم - که نمی­نویسم- به خاطر آقا رضا است و باید هم من از او تشکر کنم و هم شما به سبب فیضی که از بنده­ حقیر! خواهید برد باید وی را سپاس­گزار باشید. و اگر هم بد می­نویسم -که می­نویسم- خواهشمند است مراتب اعتراض خود را حتماً به آقا رضا اعلام نمایید که دیگر به کسی از این پیشنهادها ندهد. چون در مورد من که دیگر کار از کار گذشته. همین است که هست.» (***)

هرچند زیاد شد، زیادتر جسارت است.

 

 حمید گل پور (دابالا)

 

-----------------

پی­نوشت:

* راستش هنوز هم نمی­دونم که دقیقاً چه جور نقطه بحرانی­ای بوده. نقطه مینیمم یا ماکسیمم، نقطه ناپیوستگی یا مشتق پذیری، یا  نه. اصلاً نقطه عطف.

** اصولاً درست است که با دستم می­نویسم، نه با پا. حتی با دست تایپ می­کنم، نه با پا. ولی خوب آدم که نمی­تواند با دست وارد میدان شود. یا نمی­شود که دست را از گلیم درازتر کند. این جور جاها پا کاربرد دارد، نه دست.

*** محض اطلاع: منظور «رضا بیات» بود.

| لینک ثابت | نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386;ساعت 18:25;  توسط حمید گل پور-79;