بعد از شهادت حضرت زهرا (سلام الله عليها)، عمر (خليفه دوم) در نامه اي طولاني که به معاويه نوشته بود برخورد خود با حضرت زهرا (سلام الله عليها) را چنين بيان کرد:
� پس من بدر خانه علي آمدم، و در اين باب مشورت كرده بودم كه او را از خانه بدر آورم، من فضه كنيزك آنحضرت را گفتم كه علي را بگو كه بيرون آيد و با ابابكر بيعت كند، زيرا كه همه مسلمانان مجتمعند در بيعت او. فضه جواب داد: علي (ع) بكاري اشتغال دارد و نتواند كه به مسجد بيايد. گفتم اين حرفهاي زنانه را كنار بگذار، و علي را خبر ده كه بيايد و با ابوبكر بيعت كند. و اگر بيرون نيايد به اكراه و اجبار او را از خانه بيرون آوريم.
ما در اين گفتگو بوديم كه فاطمه (س) بيرون آمد و در پشت در ايستاد و فرمود: "اي گمراهان و دروغگويان و تكذيب كنندگان خدا و پيغمبر چه ميگوييد؟ و از جان ما خانواده چه ميخواهيد؟"
من گفتم: اي فاطمه؛
فاطمه فرمود: چه ميگويي و چه منظوري داري؟
گفتم: چرا پسر عمت تو را فرستاده كه جواب گويي، و خود در پس پردهء حجاب نشسته؟!
فرمود: اي عمر، طغيان و سركشي تو بود كه مرا از جاي در آورد و حجت را بر تو لازم گردانيد (يعني بيرون آمدن من براي اتمام حجت است با تو) و همچنين بيرون آمدن من حجت را لازم كرده بر هر گمراه و نادان و غوي.
گفتم: فاطمه اين حرفهاي باطل و قصه هاي زنانه را رها كن، و علي را بگو كه از خانه بدر آيد و با ابوبكر بيعت كند؛.
فاطمه فرمود: "لاحب و لاكراهة" دوستي و كراهتي تو را لايق نباشد، آيا بسبب حزب شيطان و لشگر او مرا ميترساني؟ و حال آنكه لشگر و حزب شيطان بسي سست و ضعيف است اي عمر.
گفتم: اگر بيرون نيايد هيزم فراواني جمع كنم؛ و آتشي افروزم كه اين خانه را با اهلش بسوزانم؛ يا آنكه او را بكشم براي بيعت با ابوبكر؛.
پس از اين گفتگوها تازيانه قنفذ را گرفتم، و فاطمه را با تازيانه آزردم، سپس خالد بن وليد را گفتم كه تو و مردان ديگر بياييد و براي من هيزم جمع كنيد و فاطمه را گفتم كه اكنون اين خانه را آتش ميزنم.
فاطمه فرمود: اي عمر دشمن خدا و رسول و اي دشمن علي اميرالمومنين ، اين بگفت و دو دست فرود آورد و در خانه را گرفت، و مانع شد كه من وارد خانه شوم؛ من او را دور كردم و با شدت در را فشار دادم و دستهاي فاطمه را با تازيانه كه در دست داشتم آزردم كه در را رها كند؛ فاطمه در را نگشود، ولي از شدت درد تازيانه، صداي ناله و گريه او را شنيدم، چنان ناله فاطمه در دل من تاثير كرد كه نزديك بود كه من نرم شوم، و از در خانه آنحضرت برگردم؛ ولي در اين موقع دشمنيهاي علي را بياد آوردم و ولع و حرص آنحضرت را در ريختن خون صناديد و بزرگان عرب، و مكر و فريب و جادوي محمد را متذكر شدم؛ و لگد با پاي خود بر در زدم، ولي دختر پيغمبر شكم و احشاء خود را بر در چسبانيده بود، و در خانه را نگهداشته بود كه باز نشود چون من لگد بر در زدم صداي ناله و ضجه از فاطمه شنيدم؛ كه گمان كردم از اثر اين ناله مدينه را زير و زبر كرد و شهر را بحركت در آورد؛ فرمود: اي پدر بزرگوارم، اي رسول خداوند عالميان يا محمد آيا روا است كه به حبيبه تو و دختر تو چنين كنند يكنفر ديگر را هم آواز داد و فرمود آه فضه بيا و مرا درياب؛ بخدا قسم كه فرزندم را كشتند!! من در خانه را بشدت و عنف گشودم؛ فاطمه را ديدم كه تكيه بديوار كرده و او را درد مخاض فرا گرفته؛ در حال سقط فرزند است.
ولي چون من وارد شدم؛ با همان حال فاطمه روي بمن آورد، ولي من از شدت غضب چشمم را پرده گرفته بود، چون نزديك آمد من از روي مقنعه و خمار چنان سيلي بصورت او زدم كه گوشواره او بريده شد، و خود او نيز بزمين افتاد�
بيت الاحزان
تاليف شيخ عباس قمي صفحه 173
امام سجاد(ع) فرمود: امام حسین(ع) به هیچ منزلی فرود نیامد و کوچ نکرد مگر آنکه از یحیی بن ذکریا و کشتن او یاد فرمود. روزی فرمود:از پستی دنیا نزد خدا همین بس که سر بریدۀ یحیی بن ذکریا را برای یکی از روسپیان بنی اسرائیل به ارمغان بردند!
مقاتل، از امام سجاد(ع) از امام حسین(ع) نقل کرده که فرمود: زن پادشاه بنی اسرائیل سالمند شده بود، خواست که دختری از او را به ازدواج درآورد. پادشاه با یحیی بن ذکریا مشورت کرد و یحیی او را از این کار منع کرد. آن زن چون فهمید، دختر خود را آراست و نزد پادشاه فرستاد. او نزد پادشاه به رقص و کرشمه پرداخت[تا دل او را ربود ] پادشاه گفت: چه می خواهی؟ دختر گفت: سر یحیی بن ذکریا را. پادشاه گفت: دخترم چیز دیگری بخواه. دختر گفت: جز این نخواهم.
در آن زمان رسم بر این بود که اگر پادشاهی دروغ می گفت، از شاهی عزل می شد. از این رو او میان پادشاهی و کشتن یحیی مردد ماند و سرانجام یحیی را کشت و سر او را در طشت طلایی نزد دختر فرستاد. پس زمین فرمان یافت و آن را گرفت. و خدا بخت نصر را بر بنی اسرائیل مسلط کرد که با منجیق آنان را می کوبید ولی اثر نمی کرد. پیر زنی از شهر بیرون آمد و گفت: پادشاها! این شهر پیامبران است که جز با آنچه می گویم فتح نخواهد شد. بخت نصر گفت: هر چه بخواهی به تو می دهم اینک بگو چه کنم؟
گفت: با ناپاکی و نجاست آن را بکوب. پس چنان کرد و شهر از هم گسیخت. وارد شهر شد. گفت: آن پیر زن را نزد من آورید. چون آمد به او گفت: چه می خواهی؟ گفت در این شهر خونی است که می جوشد. آن قدر خون بر آن بریز تا از جوشش بیفتد. پس بخت نصر هفتاد هزار نفر را در انتقام آن خون کشت تا آرام گرفت.
فرزندم علی جان! به خدا سوگند خون من از جوشش نخواهد افتاد تا(خدا) مهدی(ع) را برانگیزد و او انتقام خونم را از هفتاد هزار منافق کافر فاسق بستاند.(1)
پی نوشت:
1- المناقب شهر آشوب، ج4، ص85؛ بحارالانوار، ج45، ص299،ح10؛ العوالم، ج17،ص608، ح3؛ معجم الاحادیث الامام المهدی، ج3، ص182، ح705

